تبلیغات
عشق خاکستری
عشق خاکستری

ساعت هارا بگذارید بخوابند ... بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست !!!



اخــــــی نازی!!!غصه نخور کـــــوچولــو
یا خودش میاد یا نامه اش یا خبر مرگــش!!!1



نوشته شده در شنبه 13 شهریور 1389 ساعت 07:57 ب.ظ توسط امــیـــــر traittlor نظرات |




خدا میــدونه که این بچه چی دیده که اینجور حیـــــــرونه!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه 13 شهریور 1389 ساعت 07:43 ب.ظ توسط امــیـــــر traittlor نظرات |

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.
موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.

مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.
و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردمد"

نوشته شده در شنبه 13 شهریور 1389 ساعت 02:29 ق.ظ توسط امــیـــــر traittlor نظرات |

  مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن


منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن


شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن


معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

 

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم


پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده


منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه


شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت


معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق


پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد


مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت ...
 
 

نوشته شده در سه شنبه 9 شهریور 1389 ساعت 12:52 ق.ظ توسط امــیـــــر traittlor نظرات |



 
کدوم خواهر چینگ چونگه ؟؟؟
کدوم یکی خوابش میاد ؟؟؟
کدومشون داره میخنده ؟؟
کدومشون دوقلوان ؟؟








نوشته شده در سه شنبه 9 شهریور 1389 ساعت 12:48 ق.ظ توسط امــیـــــر traittlor نظرات |

بیا خدا
من و تو
منی که نیستم، تویی که هستی
منی که بهانه ام، تویی که اصلی
بیا غوغایی به پا کنیم






 عشق و ترحم، تفاوتی عظیم دارند
در عشق، ترحم هست
اما در ترحم، عشقی وجود ندارد  







            آواز خوش زندگی
 
زندگی رودخانه ای ست از فنا تا به فنا.
زندگی اصلا پدیده ای منطقی نیست.
منطق ساخته و پرداخته ی ذهن ماست.
زندگی،حیرت در شگفتی هاست؛
پرسه زدن در زیبایی هاست.
زندگی،معامله نیست،
تجارت نیست؛
شهود عاشقانه ی اشیاست.
زندگی،زمانی معنا دارد كه سفری در جاده ی عشق باشد.
زندگی،سفراست.
كسانی كه جایی در گوشه و كنارها اطراق می كنند،زندگی
را می بازند.
انسان باید آواره و پرسه زن باشد،
انسان باید خانه به دوش باشد؛
هر جا كه اُتراق شود، زندگی در آن جا می میرد.
 




عشق حقیقت است.عشق نور است.و هنگامی که عشق را به خانه می آوری ،تمامی سایه ها و اشباح رنگ میبازند.هرتلاشی برای نابود ساختن سایه ها و اشباح بیهوده است .هرتلاشی برای سرکوبی نفس بیهوده است.

عشق را بروز بده!هرکاری که میکنی باید حاکی از عشق تو باشد.هرکلمه ای که برزبان جاری می سازی باید سرشار از عشق باشد.هرکاری که میکنی باید بر یک چیز و تنها یک چیز تاکید کند:عشق ،عشق،عشق.

آنگاه روزی فرا خواهد رسید که دیگر از تو در تو نشانی نمانده است ؛تو نیستی و به جای تو خدا نشسته است.


 

 
 




اگر ،غیر از خدا ،کسی یا چیزی وجود داشت آنگاه ،ذات هستی،دیگر یگانه نبود.

هیاهوی دا را بخوابان.

آهنگ یگانگی هستی را خواهی شنید.

آهنگ یگانگی هستی،زمزمه زنده ی خداست.

که در گنبد جان تو می پیچد.

دل یخ زده ات را در آفتاب اشراق بگذار،آب شو،با آنگاه نفس های خدا ،جاری شو.

بدین سان،چشمی شو برای خدا تا با آن ببیند؛

گوشی شو برای خدا تا با آن بشنود؛

دلی شو برای خدا تا با آن مهربورزد.

خدایی شو،خدا شو.

بگذار خدا خود را با تو ببیند.بگذار خدا با خود ببیند.









از اوضاع و احوال شاکی نباش.اوضاع و احوال همیشه خوب است .این تو هستی که جایی در درون خود مسئله ای می سازی و خودرا به دردسر می اندازی.این نکته را به خاطر بسپار "آنچه باید اتفاق بیفتد .می افتد "پس بگذار بیفتد و بدان آنچه اتفاق میافتد همه خیر است.درست ایتکه گاهی ناگوار است ،اما آنها نیز خیرند .گاهیدچار مصیبت میشویم اما در مصیبت هم خیری نهفته است.

"دامنه خیر،چیزی را بیرون نمیگذارد ،بلکه همه چیز را در بر میگیرد."

 

 

 
 



نوشته شده در دوشنبه 8 شهریور 1389 ساعت 07:00 ب.ظ توسط امــیـــــر traittlor نظرات |

یه روز صبح یه مریض به دكتر جراح مراجعه میكنه و از كمر درد شدید شكایت میكنه .
دکتره بعد از معاینه ازش میپرسه : خب، بگو ببینم واسه چی كمر درد گرفتی؟

مریض پاسخ میده: «من برای یك كلوپ شبانه كار میكنم. امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم

و وقتی وارد آپارتمانم شدم، یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم! وقتی وارد اتاق شدم،

فهمیدم كه یكی با همسرم بوده!! دربالكن هم باز بود. من سریع دویدم طرف بالكن،

ولی كسی را اونجا ندیدم. وقتی پایین را نگاه كردم،

یه مرد را دیدم كه میدوید و در همان حال داشت لباس میپوشید.

من یخچال را كه روی بالكن بود گرفتم و پرتاب کردم به طرف اون!!

دلیل كمر دردم هم همین بلند كردن یخچاله.

مریض بعدی دكتر بهش میگه :، به نظر میرسید كه تصادف بدی با یك ماشین داشته.

مریض قبلیِ من بد حال به نظر میرسید، ولی مثل اینكه حال شما خیلی بدتره!

بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاده؟» مریض پاسخ میده:

«باید بدونید كه من تا حالا بیكار بودم و امروز اولین روز كار جدیدم بود.

ولی من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و برای همین هم نزدیك بود دیر كنم.

من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم داشتم لباسهام را میپوشیدم،شما باور نمیكنید؛

ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد روی سر من!

وقتی مریض سوم میاد به نظر میرسه كه حالش از دو مریض قبلی وخیمتره.

دكتره در حالی كه شوكه شده بوده دوباره میپرسه «از كدوم جهنمی فرار كردی؟!»

خب، راستش توی یه یخچال بودم كه یهو یه نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب كرد پایین
 
  
 

نوشته شده در دوشنبه 8 شهریور 1389 ساعت 06:47 ب.ظ توسط امــیـــــر traittlor نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت